در زمستانی سرد بین بی باوری انسانها بادلی رفته زدست با دستی خالی و تنها و به یاد عزیزی که دور است زمن که غم عشقش در دل من بود دلی که دیگر نیست زیر لب میخوانم شعر زیبای جنون: كاش میشد به تو گفت به تو که غرق تماشای توام به تو که مرحم این دل غمگینی تو که خود در دل من جا داری تو که عزیز دل مایی که بگویم این را که بدانی این را این همه حرف دل است،میخوانی از ته قلب غم انگیز یک عاشق عاشق تو ،تو که: تنها سخن شعر منی تو نرو دور نشو از بر من تو بمان تا که نمیرد دل، دل پژمرده من